X
تبلیغات
...من مینویسم پس هستم - من و کلردیازپوکساید5
دیشب این قرص آرامبخشی که دکتر جون داد رو برای اولین بار خوردم.نه اینکه فکر کنی قاطی کردم ها اَبـَدااااااااا ! گفتم بخورم ببینم چطور میشه...نمیدونی عجب قرصه خرس کُشی بود. اول اینکه کلاً نمیزاره فکر کنی(حالا نه اینکه خیلی افکار به درد خوری هم داشتم) اِنقده خوبـــــــــه.با یه لبخند ملیح و قیافه مبهوت نشستم تا آخر شب شو دیدم! ...بعد هم که خوابیدم چه خوابِ نــــازی مگه آدم میتونه بیدار شه...مثل این فیلم های مستند شبـکه چهار هست یه خرسه از سیرک در میره با این آمپول بیهوشی ها میزننش بعد هی میخواد بلند شه نمیتونه.حکایت من بود از ۹ صبح هی خواستم بلند شم زااااااااااااارپ میافتادم... تا ۵/۱۲ که با سلام و صلوات از جام کنده شدم.ساعت یه ربع به یک،یه صبحانه مفصل زدم و اینچونین جمعهءخود را آغاز نمودم...

هنوز هم یه حال نـــازی دارم که نـَـــــــگو.انگار تو مخم همه چی تعطیله(همچنان اون لبخند ملیح رو صورتم پا بر جاست)

پ.ن:جنبه قرص ندارم، خودم میدونم!

+ نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386 توسط من |