در اولین اقدام در جهت اسباب کشی، بنده پیرو رهنمود سلمان خان همساده مان  یک فقره ایمیل گوگل ابتیاع نمودم و سپس اندرون این بلاگـر اجنبی رفته در بخش نام وبلاگ تقریر نمودم:manlog بی ادبِ اجنبی به بنده میگوید یکی دیگه این وبلاگ رو داره، بچه برو کنار باد بیاد، دیر اومدی تموم شد،دِ برو دِ ،چخه بچه پر رو! این ترجمه اون پیغامی بود که خوندم تو بلاگـر!البته از زمانی که بنده در لندن و مهد ادبیات و زبان اینگلیش میباشم و به قولا زبانم الان توپ توپ گشته است (از نوع پلاستیکیه دو لایه  خاکستری صورتیه راه راه!)به مفهوم و ورای جملات بسیار مسلط گشته ام و معانی را بسیار سلیس و روان( عین اسهال بعد از خوردن آب زرشک میدون امـام حسیـن) درک مینمایم!!!

حالا بگرد دنبال نام جدید برای وبلاگ جدید...

چقدر چرت گفتم... حالم بده دیگه... از پست قبلیم معلومه دیگه نه؟

نمیدونم home sick شدم یا یه کوفت دیگه که حالم بده بد جوری.........

نمیدونم کار درستیه یا نه...اینو بزار به حساب چس ناله ای که خیلی وقته این تو نکردم...

 به نظرت خیلی تقاضای زیادیه که تو نزدیک سی سالگیم بخوام کارایی که رو بلدم انجام بدم و نخوام دوباره از اول شروع کنم و نخوام یاد بگیرم دوباره... یه جورایی خسته ام از اینجا موندن...میفهمی چی میگم...؟

 

خوب اینم از خواص تنها بودن...

تا ساعت ۱۱ می شینم سر کامپیوتر و هر آت و اشغالی تو اینترنت هست هم میزنم،

بعد یه چرت میزنم تا ساعت یک،

بعد پا میشم ۲ تا نون تست که توش پر از مغز جاته میزارم تو تستر بعدش، از این پنیر سه گوشهایی که قده خر چربه میمالم روش و با لذت و بدون نگرانی از جوشهای رو پیشونیم میخورم در همین حین کتری رو هم زدم و با یه چایی دبش مراسم رو به پایان میرسونم الان تازه میخوام استارت بزنم واسه مشق هام...

آها راستی اینکه جریانم با آقای خواستگار محترم به کجا رسید...جریانش مثنویه هفتاد منه ولی در کل آقای خواستگار الان نقشش تو زندگیم شده یه چیزی بین دوست پسر و نامزد...خودمون هم نمیدونیم چی کارهء همدیگه ایم!!! نکته قضیه اینجاست که درباره تنها چیزی که حرف زده نمیشه حرف ازدواجه!!!فعلا رابطه ام هم مثل نوشتنم شده، شل کن سفت کن توش زیاد داره!!!این دو سه روزه که حسابی یُبس شده!!!

برم سر مشقم...فعلا :)

پ ن:یکی حوصله داره بهم بگه چطوری برم تو بلاگ اسپات و بتونم همه آرشیوم رو هم ببرم؟توضیح در حد خر فهم شدن میخوام.اگه وقت داشتی ثواب داره جاهلی رو نجات دادین. D:

از اونجایی که بنده اسهال نوشتاری گرفتم امروز هم مینویسم که بگویم هستم!

جای شما خالی که هوا امروز بسیار نکو بود در اینجا، نکته بد قضیه اینه که ساعت ۴ نشده هوا تاریک میشه.منم که از بدو خلقتم خانوم والده تو گوشم خونده که، دختر باید هوا که تاریک میشه خونه باشه،منم که حرف گوش کــُـــــــــــــــــن! پس بنابراین بعد از کالج به سرعت میام می تـِپَم تو اتاقم!

اینجا حسابی حس و حال شبه عیدشون رو دارن، یه جورایی باحاله، مثل شبه عید خودمونه همه دارن سگ دو میزنن حسابی بی پدر انقده هم همه چیز گرونه که بنده فقط به دیدن ویترینها بسنده میکنم فعلا، باشد که حراجی نیکو زنند...

به مناسبت فرا رسیدن سال نو میلادی وتعطیلات و این چیزا این هفته تو کالجمون زیاد کاری نداریم و هی بازی راه میندازن فردا هم پیرو همین جینگولک بازیها روز استعداد نامگذاری شده(talent day!)هر کی یه کاری رو که بلده به بقیه یاد میده... بنده هم که از همه جام هنر می باره موندم چه کنم! قرار شد که یکی از دختر های کلاس رو که اهل لیبی هست رو آرایش کنم، ۱شنبه هم نامزدیشه احتمالا اون روز هم من آرایشش میکنم. اینم از تحصیلات عالیه بنده در اِنگِلند!

تا وقتی جای دیگه برای افاضاتم پیدا نکردم با اجازه همین تو مینویسم... شرمنده هی شل کن سف کن در اوردم...تمامی انتقادات و فحشجات و بد و بیراه جات را پیشاپیش پزیرا میباشم...!

اول اینکه شدیدا نیاز به ارتباطات مجازیم دارم، علت میتونه از این باشه که اکنون ارتباطاتم در دنیای حقیقی در حد یک فقره ته سوزن ته گرد میباشد!

دوم اینکه باز بنده در اینجا اعلام میکنم هر کی گفته بری خارج فقط ۶ ماه اولش سخته غلط کرده تازه ... هم خورده با نون اضافه... میگی نه خودت اومدی بیرون میفهمی چی میگم!

سوم اینکه بنده شدیدا و عمیقا از تمامی دوستان که بر بنده تو پست قبلی کامنت گذاشتن تشکر مینمایم از این همه تحویل بنده بسیار بسیار شرمنده گشتم.

و اما اگر از حال من جویا باشید عرض شود بنده مدتی است دارم به تنهایی زندگی میکنم در یک فقره اتاق در یک منطقه نسبتا خوب پای تخت ممـلکت انگـِلند.در همسایگی بنده باشگاه استقلال انگـلند یا بقول خودشان چلسی واقع هست و امروز هم گویا بازی دارند که صدای این اجانب تا اتاق بنده هم می آید.بعضی وقتها واقعا غبطه میخورم که چرا من طرفدار فوتبال نیستم چون احتمالا الان خیلی حال میکردم!الانم منتظرم که این موال خالی بشه بنده برم در قسمت خلفی موال یه دوش بگیرم!

گویا خالی شده الان برم تا یکی دیگه نرفته!!!! فعلا پس!

خودم میدونم قبلا خداحافظی کرده بودم یادم نرفته! ولی دارم خفه میشم...خبر خوش دارم... من امروز فهمیدم خوشحالترین و تنها ترین خاله دنیام که نمیتونم حتی خواهریم تو بغلم بگیرم و بهش تبریک بگم... اولین بار بود که مفهوم گریه رو قاطی کردم...نمیدونم از خوشحالیمه که خواهریم داره یه فرشته تو دلش نگه میداره یا از غم دوریمه و تنهاییمه...

اینم موزیک رادیو جوان که دیگه کنتور اشکای منو ترکوند...

آورده خبر راوی کو ساِغر کو ساقی

                              دوری به سر اومد از خبر اومد

چشم و دل من روشن  شد کلبه دل گلشن

                              وا کن در و ایوون کو گل واسه گلدون...

خواهری برات بهترین ها رو میخوام عزیزه دلم

 

تح ریم میکنم اینجا را تا اطلاع ثانوی...

بعید میدونم دوباره برگردم اینوری میزارم باشه اینجا شاید دوست شدم دوباره باهاش،اگه یه سوراخی دیگه برای حرفام پیدا کردم میام خبر میدم

مواظب خودت باش...

شاید باز هم رو دیدیم

تلخ ترینم

وقتی جان کندن دختری وسط خیابان را دیدم

 وقتی زجه مادری سر خاک عزیزترینش

 وقتی حمله وحشیان نظام را به مردمم...

دارند پوست میکنن

داریم پوست میاندازیم

و این ما هستیم که بزرگتر میشویم

به بهای خون عزیزانمان...

و این سیاهیست که بر روی سیاهدلان جلاد میماند

و دلم سخت گرفته است از این ....

 دلم آنجاست ...

 

دیگه فکر کردم نمیتونم هرگز اینجا رو آپ کنم این چند روز اینجا از کار افتاده بود...

 

 

برای همه اونهایی که بزرگوارانه بر حرفشون ایستادند آرزوی موفقیت میکنم.و تقریبا همه روز رو با دنبال کردن اخبار میگذرونم...

سـفارت اینجا یه دوربین پانوراما گذاشته که عکس همه رو میگیره... میدونی شعار امروز مردم چی بود،

سـفارت سـفارت       عـکس منو خوب بگیر...

 

آقا من همین جا اعلام میکنم...بنده جنبه date کردن ندارم!!!

همین دیگه، اصلا کلا از تخم نوشتن رفتم که رفتم!

داره بهم خوش میگذره حسابی...

برام دعا کن لطفا، آخرش خوب تموم شه... خدا رو چه دیدی، یهو دیدی شوخی شوخی شوهر کردم!!!

یادته گفتم بُز اوردم و روز امتحانم قطارها تاخیر داره؟...هیچی دیگه شنبه ،رفتنی هم شوهر خاله جان زحمت جابجایی بنده رو میکشن و بعد از امتحانم آقای خواستگار محترم میاد دنبالم 

من بدین سبب دیشب تصمیم گرفتم موهام رو رنگ بنمایم که سفیدیهاش نمایون نشه...خوب میشه حدس زد چی شد نه؟... نه دیگه اشتباه حدس زدی رنگش ریـده از آب در نیومد...به جاش موهای سفیدم مثل یه دسته.... همچنان بهم چشمک میزنن!!! این اینگلیسا با این چشمان چپشمان یه رنگ مو درست درمون ندارن!!! صد رحمت به همون رنگ کادوس خودمون با قرص های اکسیدان!!!!

یه چیزی تو زندگیم کشف کردم...اینکه هر موقع برنامه میریزم یه کاری کنم دقیقا و به دقت یه کار دیگه انجام میدم...مثلا یادمه اون موقع که کار میخواستم کنم نشستم سر درس ...بعد سر درس بودم ولی وقتم رو برای کار گذاشتم...بعد قبل اینکه بیام اینجا میخواستم دماغم رو عمل کنم و وقت عمل داشتم میگرفتم ولی بعد در عرض سه هفته پاشدم اومدم اینجا...الان اومدم اینجا درس بخونم ولی دارم با خواستگارم date میزارم...کلا من به برنامه ریزی تو زندگی خیلی اعتقاد دارم

دیگه همین فعلا...راستی دعام کن لطفا مرسی

ذهنم کاملا تک زبانی شده...دیروز مثل اَبالِه (ابله ها) تو مرکز خرید که راه میرفتم اصلا نمیفهمیدم مردم چی میگن!!! فکرم به سرعت، فقط و فقط رو فارسی دور میزنه،پر از فکرم،فکرهایی که سالها یادم رفته بود...و ازدحام (درست نوشتم؟) افکار نمیزاره درس بخونم...نمیخوام خودم رو سرزنش کنم،دلم برای خودم میسوزه...دلم میخواد دوست داشته بشم...انگار برای اولین بار...میخوام طعم زندگی رو که مدتها بود با طعمهای دیگه قاطی شده بود از نو بچشم...بدون نگرانی بدون سرزنش...

دیشب با دکتر هولاکویی حرف زدم...

راه حلی که برام داد خیلی سخته،نمیدونم درست میتونم انجام بدمش یا نه،خودمونیم انسان عجب موجود پیچیده ایه، بعضی وقتها می مونم از کار خودم!!!

 

  وقت کردی برام دعا کن لطفا...پیشاپیش مرسی

من اصلا نمیتونم الان رَای بدم ولی اگه وطن بودم به احتمال قوی منم الان پس زمینه عکسم تو فیـس بـوک رو سبـز کرده بودم ...این از این که نخوای بهم بتوپی که آآآی رفتی و از اونجا داری لُقُز میخونی.

 این برام جالب بود، یه جور طنز سیاه البته... کلیپی که مـوسوی انتخاب کرده و منم بار اول دیدم خیلی خوشم اومد، سرقـت ادبـیه و اصل موزیک رو چـپی ها سالها پیش خونده بودن،این رو نه به استنـاد این کلیپ و برنامه کانال تیـشک(که البته بسیار معتبره و صحت اخبارش رو قبول دارم) که از خاطـرات نزدیـکانم فهمیدم، همونهایی که خیلیهاشون رو سال شـصت و هـفت اعــدام کردن،و من هنوز هیچ عکس العملی تو مصاحبه های مـوسوی ندیدم در توجیه اقدامات اون زمان... خیلی تلخه نه؟...

آیا واقعا تو جـماعت اصـلاح طـلب یه شـاعر یا یه آهنـگساز نبود؟آیا این یه ریشخند بود به مـلتی فراموشکار؟آیا سهل انگاری بود؟

آیا از سیاست بی پـدر تر سراغ داری؟من که نه!

بعدا نوشت:بُز آوردم به معنای کامل کلمه! روز امتحانم قطارهایی که به شهر مربوطه میره ۱ساعت تاخیر دارن و به وقت امتحانم نمیرسم...تاکسی بخوام بگیرم حداقل ۴۰ پوند باید بدم... دلم ییهو برای رخش سورمه ای مون که زده بودم راهنمای راستش رو هم  غُر کرده بودم چقدر تنگ شد...احساس ناتوانی میکنم بدجوری!

و اما پست مطلب جدید...

حتما برای تو هم اتفاق افتاده وقتی باید بشینی سر یک کاری انواع و اقسام افکار و نیات و اتفاقات میوفته که اون کار مهم رو انجام ندی... مثال:آخر مِی که میشه ۲۱ روز دیگه من امتحان دارم....الان دارم به چی فکر میکنم...امتحان... نه دیگه! به انتـخابات ایـران...فکر میکنی رای میدم؟ نه دیگه چون اصلا شناسنامه ندارم که بخوام برم لنـدن تو سفـارت هم رای بدم!

میدونی به چی فکر میکنم  اینکه چرا ۱۰۰۰ نفر باید برن خودشون رو نـامزد کنن....خـدای من، این روابـط عـمومی وِزارت کـشور هر دوره داره این ملـت رو مسخره میکنه با پـخش این فیـلم و عکسهاش و نکته این که، چرا ما باید همچین مـلتی باشیم که پاشیم بریم خودمون رو نامـزد کنیم دلیلی غیر از حماقت و جـهل مسلم میتونی براش بیاری؟ من که نه...بیا با خودمون صادق باشیم ....ما ملـتی هستیم با احساسات هیجانی بالا این احساسات میتونه خودش رو بعد از پـیروزی ایـران با استرالـیا نشون بده ملـت بریزن بیرون بعد شـعار چی بــِدن، خشایار مستوفی!!! یا خریدن سـی دی دختر شوکـت با اون ولعی سیر نشدنی که تو هر جمعی میرفتی حرفش باشه!!!و یا میتونه قضاوت کردن به راحتی برای کشتن یک انسان باشه و توجیه اینکه ما بـدبختی بزرگ تری داریم کـون لق اون یه نفر!حرف من اون یک نفر نیست حرف من جـزای مرگـه ما در صد بیشترین آمار رو تو کل جهان داریم(نگو که چـین بالا تر از ما هست گفتم درصد! جمعیت ملیاردی اونا رو با ما مقایسه کن بعد بگو!تونستی پست شـراگیم رو بخون منظورم دقیقا اونه.

حرف من اینه باید از خودمون شروع کنیم و این احتیاج داره به اینکه فقط فکر کنیم وآگاهیمون رو بیشتر کنیم و دهنمون رو ببندیم از شـعارهای جـویده شده ای که تحویلمون میدن...